امام رضا تولدت مبارک
هوایی شده بره پابوس امام رضا
اما هی فکر می کنه اونجا جای کفتراست
آخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاه است
من که توی سیاهیا از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوترات با چه رویی بپرم
توی همین فکرا بودش کلاغ عاشق ما
یه دلش می گفت برو یه دلش می گفت بمون
که یهو صدایی گفت تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو
من که توی سیاهیا از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم
مجنون مدرن

سال ها گذشت و مجنون همچنان به دنبال لیلی مورد علاقه اش میگشت ، بارها در رسیدن به لیلی شکست خورده بود بار اول لیلی تو زرد از آب دراومد ، بار دوم نسبت به لیلی احساسی نداشت ، بار سوم لیلی اجازه ی معاشرت نداد و ظاهراً کمی امل تشریف داشت بار چهارم لیلی شوهر کرده بود و مجنون یکم دیر اقدام کرده بود ، تصمیم گرفت در دنیای مجازی به دنبال لیلی بگردد ، در چت روم ها ، فیس بوک و سایت های همسریابی در به در به دنبال لیلی میگشت ولی نه این راهش نبود ، قضیه رو با خانواده مطرح کرد و خانواده هم خوشحال از اینکه مجنون به فکر تشکیله زندگی افتاده چند نفری رو به او معرفی کردند ولی مجنون بازهم احساس رضایت نمی کرد ، تصمیم گرفت همه چیز را به دست زمان بسپارد ... شاید این لیلی بیاید شاید ...
تکنولوژیه پدر بیامرز

پایان 24
محرم ۲۴ هم تمام شد . جالب ترینش این بود که نیمه ی دوم قولم دقیقاً تو همین روز ادا شد و قشنگ ترین لحظه ش همون جایی بود که روبروی حرم ایستادمو گفتم : السلام علیک أیها السید الزکی ، السلام علیک أیها سید الرضی المرضی ، السلام علیک یا حسین بن علی بن موسی الرضا و اشک از چشمام جاری شد و بهش گفتم حالا دیگه نوبته توئه ، من کاری که باید انجام میدادم رو دادم .
خوبیه نذر از نظرم به اینه که اول داده بشه و بعد ادا بشه . خداوندا مرا آن ده که آن به ...
گناهان یک شهید 16ساله لو رفت !
*سجده نماز ظهر طولانی نبود
*زیاد خندیدم
*هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.

کاری به اسلام و مسلمون بودن ندارم ، کاری به این ندارم که چرا یک بچه ۶ ماهه تو آفریقا باید از فرط گرسنگی بمیره ولی یکی این ورره دنیا از پرخوری رودل کنه ، نمیخوام جواب سوالای متفاوت تو ذهنمو بدم که عدل خدا رو زیر سوال ببرم ، ولی اینو میدونم که یاد خدا دوای همه ی دردهاست . دیگه مدت هاست که به ندای قلبم گوش میدم ...
الســـلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

رفت از کفن تابوتمو ای برادر جان قرآن بخوان ، قرآن بخوان ای برادر جان
در خاک و خون پوشیده ای ای هلال من جان برادر یک نظر کن به حال من
در قتلگه دیدم به خون پیکرت غلطان اینجا به نی بینم سرت ای مه تابان
خواندن قرآن تو داد خواهر را امید در میان دشمنان گشته زینب رو سفید
از فراز نیزه بر سنگفرش کوچه ها اشک من میریخت چون از سرت خون مچکید
سخت و سنگین وار بود بهر من این ماجرا چون برای کودکان نان و خرما می رسید
چون سرت بگذاشتن در میان تشت زر گویا خورشید در بین این مجلس دمید
خواندن قرآن تو داد خواهر را امید در میان دشمنان گشته زینب رو سفید
بوی محرم
بیست و چهارمین محرم زندگیم رو تجربه می کنم ، از ۵ - ۶ تای اولش که چیزی یادم نیست ولی یادم میاد که همیشه دوست داشتم بزرگترای کوچمون منم توی جمعشون راه بدن . یادمه برای اولین بار پرچم دادن به دستم همون چند دقیقه ای که دستم بود احساس میکردم تمام دنیا دارن منو نگاه می کنند چقدر حس خوبی داشتم خوب یادمه .
محرم یه جورایی با قشنگ ترین خاطراتمون عجین شده تنها شبایی بود که اجازه داشتیم تا نیمه شب بیرون از خونه باشیم بگذریم که چطور میگذشت ، زنگ خونه ی مردم رو میزدیم فرار میکردیم الحق که خیلی جواد بودیم . هر چی بزرگتر میشدم شور و حرارتم بیشتر میشد بیشتر غم و فلسفه ی محرم رو درک میکردم طبل زدن و زنجیر زدن دیگه برای خودنمایی نبود .

واقعاً چه چیزی باعث میشد این مردم با این همه شور و غم بیان برای عذاداری بگذریم از اینکه عده ای بیشتر برای نون و قیمه میان تا خون و خیمه ، اما واقعاً غم رو میشه تو چهره ی اکثرشون دید . چرا میگیم حسین ثارالله !؟ واقعاً خون حسین خون خداست و خون حسین ، مثل خون بدن که اکسیژن و ... رو برای زنده موندن میرسونه همه مسلمان ها رو به خدا و منبع اصلی متصل میکنه و باعث زنده کردن یاد خدا میشه .
بوی ماه محرم بیست و چهارم زندگیم دیگه کاملاً استشمام میشه . امسال این ۴۰ روزی که سپری کردم قشنگ ترین و آروم ترین روزهای زندگیم بود و پایان اون با دهه محرم مصادف شده که این رو به فال نیک میگیرم و با ادای نیمه ی دومه قولم به آرامشی که همیشه آرزوش رو داشتم خواهم رسید.
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه
عشق مارگونه

قضیه ی من شبیه اون ماری شده که مدت ها به مار همسایه علاقه مند شده بود و هر روز میرفت میدیدش . یه روز متوجه شد مار همسایه اصلاً بهش توجه نمی کنه و هیچ تحرکی نداره وقتی لمسش کرد فهمید که شلنگه ...
مسیر وصال

واقعاً عشق چیه !؟ هر کس تعریفی داره براش ...
علاقه شدید قلبی
توانایی تحمل تفاوت ها
...
آره دوباره یه حسی بهم میگه این خودشه ولی این حس علاقه با یه ترس همراهه ترسی که تمام وجودم رو فراگرفته و این به خاطر تجربیات تلخ گذشته ست که به هیچ وجه حاضر نیستم دوباره تکرارش کنم. مثل بازیکن فوتبالی که کارت زرد گرفته می ترسم که نکنه دوباره تو بازی زندگی کارت زرد دوم رو بگیرم و اخراج بشم . فقط تو کار خدا موندم که اگه باهاش باشی چطور همه چیز رو برای آدم آسون میکنه الآن ۲۶ روز از عهدی که با خدا بستم گذشته و هنوز به پایان نرسیده خدا یه چشمه از موهباتاشو بهم نشون داده . با تمام وجود از خدا سپاسگذارم که فراموشم نکرده ، اینو خوب میدونم که در یک دل دو دوست نگنجد و اینو به تو میگم خدا این عشق در مسیر رسیدن به توئه و چقدر زیباست این مسیر وصال ...
غرور
چقدر بده که آدم نتونه احساساتشو بیان کنه ، چیه که نمیذاره کسی بدونه در پس این صورت جدی قلبی آکنده از محبت وجود داره . چقدر دوست دارم دست پدر و مادرم رو ببوسم و ازشون تشکر کنم بابت همه ی زحماتی که واسم کشیدن . چقدر دوست احساس واقعیم رو به همه ی اون کسایی که دوستشون دارم بگم ولی یه نیرویی همیشه مانع میشه .
از این که سنم بالا میره ناراحتم هر چقدر سن آدم بالا میره کودک درون آدم بیشتر سرکوب میشه ، بعضی از کارها رو نمیشه کرد چرا ؟ چون در شأن من نیست ؟ چون کلاس نداره ؟ خسته ام از این فیس و فاس ها خسته ام این ظاهر سازی ها اما گاهی خاکی بودنم باعث میشه ازم سوءاستفاده کنند ولی مهم نیست .
دیگه مادیات برام اهمیت کمتری پیدا کرده "ثروتمند کسیه که نیاز کمتری داشته باشه" ولی این روزا کلاً همه چی خوبه مثل همیشه جدای از این خاکستری نوشتنام اوضاع مثل همیشه عالیه امیدوارم برای همه کسایی که دوستشون دارم هم همین طور باشه .


